تبليغاتX
هنر سیب زمینی بودن

از وقتي كه مسئوليت صفحه‌هاي ادبيات را عهده‌دار شدم جدي‌تر و بيشتر از گذشته به چگونگي و چند‌وچون توليد و نشر صفحه‌هاي ادبي در نشريات ايران فكر مي‌كنم.

از طرفي دوستان و آشنايان و همكاران قديمي هم بيشتر از قبل در اينباره لطف كرده و مشورت مي‌دهند و راهنمايي مي‌كنند. جالب است كه چه در نظر دوستانم و چه خودم تا همين ديروز صفحه‌اي واحد را در ذهن به عنوان الگويي براي يك صفحه‌ي ادبي خوب و درخور پيش چشم داشتم. عجيب نيست؟ همه‌مان تصور واحدي از يك كار خوب داريم. از شكل صفحه بندي گرفته تا نوع و كيفيت مطالب كار شده!

اين در نگاه اول مي‌تواند نكته مثبتي تلقي شود چرا كه احساس مي‌شود همه‌ي دست اندركاران صفحه‌هاي ادبي در ايران با يكديگر تفاهم دارند. اما به نظر من اين تفاهم بيش از آن كه زاده‌ي نزديكي افكار باشد محصول مقاومت و ترس در برابر تغيير و دوري جستن از خلاقيت و ابتكار است.

گويي صفحه‌هاي ادبيات كشور همگي يك قالب واحد دارند كه در هر نشريه‌اي كه مسئول آن شديم آن قالب را مي‌گذاريم در صفحه و با بيل مطالب مختلف را مثل ملات در اين قالب مي‌ريزيم تا پر شود.  در مشورت با ديگران نيز به هم كمك مي‌كنيم تا هر چه زودتر به آن الگوي واحد نزديك شويم.

فرمول لازم براي داشتن يك صفحه‌ي ادبيات شايسته: يك گفتگوي بلند تمام قد در وسط صفحه+ دو ستون نقد و يادداشت و معرفي كتاب در طرفين صفحه كه ترجيحا بايد با گفتگوي وسط مرتبط باشد.

اين فرمول طلايي را نبايد هرگز فراموش كرد. از طرف ديگر برخي از نشرهاي باكلاس هم هستند كه بايد پوشش بيشتري بر مطالب آنها داد.

با اين فرمول طلايي ما صاحب يك صفحه‌ي خوب خواهيم بود و از دوستانمان هم تاييد خواهيم گرفت ديگر اهميتي ندارد كه آن مخاطب مادر مرده‌اي كه اين صفحه را باز مي‌كند ممكن است اصلا با اين نويسنده و شاعر پدرآمرزيده‌اي كه گفتگوي وسط صفحه را اشغال كرده حال نكند و يا اين كتاب را خوانده و از شنيدن درباره‌اش كهير مي‌زند. اصلا مهم نيست كه اين مخاطب بيچاره ديگر هيچ گزينه‌ي ديگري در صفحه‌ي آن روز ندارد چرا كه مطالب ديگر همه مرتبط با همين مطلب وسط هستند و كل آن روز را بايد بي‌خيال مطالعه‌ي صفحه‌ي خوب ما بشود. اصلا مهم نيست چون ما مي‌خواهيم به صفحه‌ي خوب مورد نظر برسيم و تنها اين مهم است.

اين است كه تمامي صفحه‌هاي ادبي شكل يكديگر شده‌اند و البته هم نير خوب هستند. حتي اخيرا روزنامه‌هاي فلج و الكني چون ايران هم به تكاپو افتاده‌اند تا صفحه‌هاي ادبي را اينچنين تدوين كنند.

در اين چند روز خيلي فكر كرده‌ام و به اين نتيجه رسيده‌ام كه من نمي‌خواهم ديگر چنين كنم. اشكالي ندارد كه صفحه‌هايي بعضا خنده دار را ببندم و يا با توجه به اينكه قدرت و تسلط دوستانم را ندارم در انجام كاري تازه مشقت بيشتري را متحمل شوم اما ارزش آن را دارد كه نترسم و راهي جديد را تجربه كنم كه در نهايت دو حالت خواهد داشت: يا چنان صفحه‌هاي عجيب و ضعيفي را ارائه خواهم كرد كه هيچكس نمي‌پسندد و بيكار مي‌شوم و يا اينكه در ميان اين تجربه‌هاي ناشناخته به صفحه‌اي جديد دست مي‌يابم كه خود در آينده الگو‌ي خوبي خواهد بود.

هرچند مي‌دانم به شكل طبيعي در ابتداي هر كار جديد و تغييري مقاومت و نارضايتي عمومي وجود دارد اما شايد بعد از مدتي از دل اين دل‌زدگي‌ها مخاطباني پيدا شوند كه از خواندن صفحه‌هاي من سر شوق مي‌آيند.

مثل گذشته از همه‌ي دوستانم در اين راه كمك مي‌خواهم از ياسر نوروزي عزيز گرفته تا يوسف عليخاني و محسن فرجي و ديگر دوستان... كه در اين مدت كمك‌ها و مشورت‌هايشان راه‌گشاي كارم بوده است.

پيشاپيش منتظر خنده‌هاي گرمتان هستم.

نوشته شده توسط مهیار زاهد در دوشنبه شانزدهم خرداد 1390 |


 گفت و گو با صادق كرميار درباره رمان «ناميرا»:   به شعور نويسندگان احترام بگذاريم


گپ و گفت تهران امروز با محمدعلي علومي: در ادبيات امروز نويسنده حرفه‌اي نداريم

یادداشت هفتگی حسن فرهنگی در تهران امروز: درمانگري با كلمه و ادبيات

نوشته شده توسط مهیار زاهد در دوشنبه نهم خرداد 1390 |

یاداشت هفتگی محسن فرجي در تهران امروز: شعري که رسانه است 

گفت‌و‌‌گو با محمدمهدي رسولي:  هنوز از جنگ هيچ چيز ننوشته‌ايم






نوشته شده توسط مهیار زاهد در دوشنبه نهم خرداد 1390 |

گفتگوی تهران امروز با محمدهاشم اكبرياني:    توجه چنداني به سليقه مخاطب ندارم


نوشته شده توسط مهیار زاهد در دوشنبه نهم خرداد 1390 |

گفت و گوی تهران امروز با معصومه چاوشي نويسنده رمان «ماه تمام» :   بدون تخيل، نويسنده نويسنده نيست 

یاداشت فاطمه خضري درباره کتاب نظركرده از منظر انسان‌شناسي: در جست‌وجوي عنصر قدسي

و شعري براي ناصر حجازي!





نوشته شده توسط مهیار زاهد در دوشنبه نهم خرداد 1390 |

گفت‌وگو با حسين فتاحي:   مبارزه در ذهن جوانان انتزاعي است

یاداشت هفتگی يوسف عليخاني در تهران امروز

گپ و گفت با فيروز زنوزي جلالي



نوشته شده توسط مهیار زاهد در دوشنبه نهم خرداد 1390 |

ظاهرا اولین‌بار در جستجوی عصایِ گم‌شده‌‌‌ام بودم که تو را یافتم و پنداری سراغ از تو گرفتم که امروز اشاره‌ی دستانِ محتاطِ تو راه‌گشایِ مسیرِ من شده است  و کورمال کورمال به هر راه و به هر سو که تو بخواهی و تو بدانی روانه‌ام.

مدت‌ها پیش از این  نیز می‌دانستی که چگونه و از کجا باید برویم. به حتم می‌دانستی. تو همه چیز را می‌دانی. تو همیشه حساسیت زیادی داری که نقصی به کارت نباشد. قدم‌ به قدمِ راه‌ را هم مشخص کرده‌ای. حالا سراسر چشم شده‌ای و در هر گام پایِ مرا را به جای درست، به مکانی که باید، هدایت می‌کنی.

 نگرانی! نگرانی که دستم را چنین سخت می‌فشاری. نگرانِ لغزشِ میان پایِ من و زمینی. می‌ترسی که قدم به اشتباه بردارم یا پای به خطا بگذارم. تمامی هوش و حواس خود را به قدم‌های من سپرده‌‌ای. روی زمین، نگاهت پیشِ پایِ من می‌دود تا نباشد که سدِ ناخوانده‌ای راه بر گامِ پسین‌ام ببندد. چشم دوخته‌ای به پاهایِ مرددی که مرتبا با نظم خاصی که تو می‌خواستی گام بردارند. قدم‌زدن به شکلی که باید باشد.

پیش رفتن به سویی که تو می‌خواهی. می‌خواهم من هم قدم‌زدن به شکل تو را. ازهمان اولین‌بار که عصای گم‌شده‌ام شدی پای در بند تو دادم تا پایبند‌ت شوم. از همان اولین‌بار که خیره به قدم‌های من شده‌ای تا کنون، تا امروز که غرق شده‌ای در تک تک گام‌های من و لحظه‌ای به خودت نمی‌آیی تا نظرت را، نظرِ خودت را جویا شوم و بپرسم که «هی فلانی! هیچ می‌دانی در اندیشه‌ی گام‌هایم اینک قدم‌زنان با من تا کجا آمده‌ای؟»    

نوشته شده توسط مهیار زاهد در شنبه ششم فروردین 1390 |

 

طی یک سال مگر چه می‌توان کرد؟ که من حالا بنشینم و حسرت نکرده‌هایِ قد و نیم‌قد زندگی‌ام را بخورم!

در سال 88 چنان مزه‌ی تکه‌های درهم و گندیده‌ی زندگی را چشیدم که تلخی آن هنوزاهنوز کامم را می‌گزد. روزِ پایانی سال 88 از آن روزهایی شد که قطعا مغزم آن را برای روی جلد دردفترچه‌هایِ بایگانیِ خاطرات برمی‌گزیند. آن روز در تمامی جنبه‌های اصلی زندگی‌ قافیه را باخته‌بودم.

اینچنین بود که درهیات یک بازنده‌ی تمام‌عیار سالِ 89 را آغاز کردم. اما خوشبختانه وضع وخیم‌تر از آن بود که بخواهم با آه و ناله بالی ‌به بالش دهم و بمانم تا بگذرد. همین شد که از سالِ جدید سالی ساختم چهل ستون و چهل پنجره!

سال 89 را به روزهای دل‌چسب و ماندگار بدل کردم. چرخشِ چرخ روزگار نیز هرچند که چندان چنگی به دل نزد اما خیلی هم سیخ به ماتحتِ زندگی‌ام فرو نکرد.

خصلت سال 88 به نظرم چرخش تسبیح مابین حیرانی و سرگردانی دستان بی‌کار بود. اما سال 89 برای من سالِ سواری خیال‌انگیز بر موجِ فراز و نشیب‌های زندگی بود. تقریبا هیچ دوماهی از این سال نبود که سبک زندگی و کارم مثل هم باشد. گهی بالا و گهی(لطفا با ضمه نخوانید) در اعماقِ چاه.

البته شاید این قسم زندگی را کردن به مذاق برخی خوش نیاید و هول و هراسِ آینده امان‌شان را بگیرد اما من آینده و گذشته را به یک گاری بسته‌ام و در حال هم که ملالی نیست.

سالی که گذشت را دوست داشتم و می‌دانم که بار‌ها دلتنگش می‌شوم.بگمانم سال‌ها و آدم‌ها بعد از مرگ سرنوشتِ یکسانی دارند چراکه هیچ‌کدام را نمی‌شود بازگرداند. هرسال هرآدم یک‌بار می‌آید و تمام می‌شود. این است که سال‌ها عمرِ کوتاهی دارند و چون گل نشکفته پرپر می شوند.

سال 89 اما گُلِ خوش‌رنگ و بویی بود. طی یک سال مگر چه می‌توان کرد؟ همین که بتوانی خودت را سرِسوزنی دردلی جا کنی که سالِ پیش تو را ...  خودش کم کارِ بزرگی نیست.

اما در سالی که گذشت چششِ زندگی بدجوری زیر زبانم مزه‌ کرده است‌. این روزها برای اولین‌بار در تاریخ تفکرِ من، وسوسه‌ی زیستنِ عمری دراز خیالم را قلقلک می‌دهد. احساس می‌کنم این حقِ من است که تاهمان نزدیکی‌های صد سالگی زندگی‌ام را همچنان بکنم.

به چه‌کسی برمی‌خورد اگر از این میلیارد میلیارد سالی که جریان دارد صدسالِ ناقابل را هم به من واگذارند. کارهای زیادی دارم. افعال مختلفی در انتظارِمن است. طی یک سال مگر چه می‌توان کرد؟

 

نوشته شده توسط مهیار زاهد در سه شنبه دوم فروردین 1390 |

 

هرشب

در اندیشه‌ی ابرم

تا تو درآیی

ماهِ من!

نوشته شده توسط مهیار زاهد در یکشنبه هشتم اسفند 1389 |

سینه‌های عریانت

برهنگیِ بی‌شرمِ مریم را ماند

 به پیش‌گاهِ شرم‌آمیزِ خدا

سینه‌های عریانِ تو 

رویشِ مقدسِ جنون  

شرم درکش از تن

تا خدایی کنم!

نوشته شده توسط مهیار زاهد در چهارشنبه بیست و هفتم بهمن 1389 |